سلام
سال جدید رو به همه تبریک می گم.
امیدوارم سال خیلی خوبی رو در پیش داشته باشین و به همه خواسته هاتون برسین.
از هر لحظه تعطیلاتتون خوب استفاده کنین.
مراقب خودتون باشین و قدر با هم بودن رو بیشتر بدونین.
به همسر عزیزم و دختر گلم و همه خانوادم هم تبریک می گم.
آرزوی سلامت و شادی و موفقیت برای همه دارم.
سلام
من دوحه هستم. نصفه شبه. آی لاو یو پی ام سی.
جدی اینجا چه خبره؟
امروز ۲شنبه اتفاق های جالبی افتاد:
من یهو تو شرکت خودی شدم. بهم یه لپ تاپ نو و مدرن دادن. پاداش مدیریت علاوه بر عیدی رو گرفتم. ویزای چین رو گرفتم و الان تو فرودگاه دوحه منتظر پرواز بعدیمون به سمت چین هستیم. بابک هم بغل دست من نشسته. الانم دهنم باز مونده.![]()
چرا اینجوری شد؟ و الان من باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
پینوشت 1: من برگشتم. ممنون از پیغام هاتون.
سفر کوتاه و خسته کننده ای بود ولی من راضی و خوشحال هستم.
راستش من خیلی هم خودی نشده بودم. از صحبت ها و رفتار بابک به این نتیجه رسیدم. یه مقدار تند رفت. انتظار نداشتم بخاطر این سفر با من اینطور رفتار کنه. به جای آموزش، به جای نصیحت، منو تهدید کرد که اگه کارمو درست انجام ندم، این کار رو از من می گیره! خوب یه کم صبر کن ببین نتیجش چی میشه. این که دعوا و اوقات تلخی نداره. بعد از من بگیری، به کی می دی؟ بعد فکر می کنی من چیزی رو از دست می دم؟؟؟
فعلا تصمیمی برای عوض کردن برنامم ندارم. قرار نبود بعد از عید برم شرکت ولی ظاهرا که مجبورم.
دوست و همکارم هم از شرکت خداحافظی کرده و هفته آینده میره مونترال. براش آرزوی موفقیت دارم.
درسته که یکی از دلیل های اصلیه من برای مهاجرت، مشکلات کاری بود که همیشه داشتم، ولی تو این سفر به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام بموم، مشکلات من همچنان ادامه داره...
اگر هم یه جورایی حل می شد، باز انگیزه های دیگه ای برای رفتن داشتم.
سلام
بله....همه چیز آرومه ولی من خیلی خوشحال نیستم. البته منظورم این نیست که ناراحتم. موضوع اینه که اینقدر تو شرکت کار سرم ریختن که نگو.
مستاجر رفت. خونه رو خراب نکرده. ولی یه کم اذیت کرد. 3 هفته گذشت و انباری رو خالی نمی کرد! خلاصه رفت.
از خواهرم یه سری لوازم اولیه رو گرفتیم و داریم زندگی می کنیم. خیلی هم خوبه.
هفته قبل 3 تا مهمون چینی تو شرکت داشتیم که تمام وقت من رو گرفت. تا 9 شب شرکت بودم و بعدش همراه بابک می رفتیم شام و حدودای 11 تا 12 می رسیدم خونه. خیلی خسته شدیم.
تا آخر هفته آینده می ریم سر کار ولی من و بابک باید از 2شنبه بریم ماموریت.
امسال هم کانادا زمستون جدی نداشت! یاد پارسال افتادم و اون برفا.
امیدوارم بتونم تو تعطیلات عید یه استراحت درست و حسابی داشته باشم. خیلی خیلی خسته هستم ولی امیدوار.
آقا این مستاجر بدقول ما داره می ره.
یک سال گذشت. 3 ماهش رو که اونور بودیم، 9 ماه هم در به در.
دیروز رفتیم آژانس املاک و قسمتی از پولش رو پس دادم که 2 هفته دیگه اسباب کشی کنه.
خیلی بدقول بود. اجاره رو با 20 روز تاخیر پرداخت می کرد. الانم کلی از دست من شاکیه! نمی دونم واسه چی.
خلاصه داره می ره.
امیدوارم خونه سالم مونده باشه!
ما هم باید بدون لوازم برگردیم سر خونه زندگی خودمون. ولی چون داریم برمی گردیم، دیگه لوازم نمی گیریم. 2 ماه رو همونجوری سرمی کنیم تا بعد.
با اینحال که 14 ساعت در روز رو بیرون هستم و خیلی خسته می شم، ولی انرژی دوباره ای برای نوشتن تو وبلاگم پیدا کردم که از کارنامه چند هفته آخیر مشخصه !!!!
و اما ....
امسال (منظور سال چینی هست) سال اژدهاست و مفتخرم اعلام کنم که منم اژدهام !!!
باور کردنش برام سخته ولی 36 سالمه. از طرفی امسال سال منه با کلی برنامه و هدف که در کنار همسرم و با یاری خدا برای خودمون و دختر گلمون انجامشون می دیم.
نمی دونم چقدر به طالع بینی چینی اعتقاد دارین. من بیشتر به عنوان تفریح بهش نگاه می کنم ولی یه قسمت هاییش رو که در مورد خودم هست قبول دارم. یقین دارم با تلاش و برنامه و پشتکار و با اتکا به تجربه قبلیمون، مسیری رو که به درستی انتخاب کردیم به نحو شایسته ای پیش می بریم و تلافی خاطرات و سختی های سال گذشته رو درمیاریم.
اینم بگم که سن و سال به نظر من فقط یه عدد تو شناسنامه هست و احساسی که آدم نسبت به خودش و دنیای اطرافش داره، سن اون رو می سازه. پس بهتره همیشه مثبت اندیش باشیم تا جوون و قوی بمونیم.
سلام
امروز یه کار بزرگ کردیم.
امروز 5 بهمن 90 بالاخره بر دودلی ها و شک ها غلبه کردیم و بلیط یک سره به مقصد کانادا گرفتیم. برای بهار.
تصمیم بزرگی بود ولی راحت تر از اونی بود که فکر می کردم. الان خیلی احساس بهتری دارم. همسرم هم همینطور.
بعد از ظهر هم از بابک عزیز در مورد احتمال و زمان ارتقای شغلیم پرسیدم و خیلی صادقانه پاسخ داد که دست کم تا نیمه دوم سال آینده ممکن نیست! با این اوضاع و احوالی هم که کلا همه جا وجود داره، دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم. بهترین تصمیم رو گرفتیم. البته من تو کارم چیزی کم نمی ذارم و تا آخر سال البته تا جایی که خودشون کشش داشته باشن، کارم رو به نحو احسن انجام می دم.
پینوشت 1: ملیحه عزیز در وبلاگشون جدولی درست کردن از دوستانی که منتظر دریافت فایل نامبر فدرال هستن و نوامبر و دسامبر 2011 مصاحبه داشتن:
"دوست عزيز من جدولي رو در وبلاگم درست کردم و از بچه هايي که در ماه نوامبر و دسامبر 2011 به استانبول رفتند براي مصاحبه خواستم تا تاريخ ارسال مدارکشون رو به سيدني برام بزارن چون از بچه هاي اين گروه که خود من هم شاملشون مي شم هيچکدام فايل فدرالشون رو نگرفتن براي اينکه بتونيم نتيجه گيري بهتري داشته باشيم اگه براي شما امکان داره اين موضوع رو تو وبلاگتون اطلاع رساني کنيد شايد تعداد بچه ها بيشتر بشه و نتيجه بهتري حاصل شه که به درد همه بچه ها از جمله خود من مي خوره"
به همه خوانندگانی که خودشون یا دوستانشون شرایط بالا رو دارن پیشنهاد می دم به وبلاگ ملیحه جان سربزنن.
پینوشت 2: ممنون از دوستانی که برام پیغام گذاشتن.
لحظه به لحظه به انرژی و انگیزم برای رفتن اضافه می شه.
تصمیم دارم بعدها آدرس این وبلاگ رو به بابک هم بدم تا مطالبم رو بخونه. قبلا هم گفته بودم. اگه اینکار رو کردم و این نوشته رو دید، امیدوارم صادقانه از من بپذیره که من برای آینده خودم و خانوادم باید این تصمیم رو می گرفتم و از اینکه رفتن من رو به روش بیارن یا کارش لنگ بمونه جدا متاسفم و اصلا قصد ناراحتی اون رو نداشتم. ولی خودش می دونه که من با موندن، هیچی رو به دست نمیارم. دیروز خودش هم لابلای حرفاش گفت که بهتره آدم یه نیم نگاهی به اونور هم داشته باشه! حتی اگه منظورش امتحان کردن من بود که ببینه من چی می گم، معلومه که ذهن خودش و خیییییییییلی های دیگه اون طرفاست و همیشه تا آخر عمرشون از اینکه هیچوقت تلاش جدی برای رفتن نکردن آزار خواهند دید.
آقا من نمی دونم چرا هم تو محل کارم مشکل دارم و هم با برادرهای همسرم.
یعنی همه اشتباه می گن من فقط درست می گم؟
میشه؟
یعنی من هیچ مشکلی ندارم؟ تو رو خدا یکی به من بگه من مشکلم چیه. من می خوام اصلاح بشم. یکی کمکم کنه.
موضوع اینه که دیشب گودبای پارتی دختر عمه همسرم بود که به زودی میره کانادا پیش خواهرش. البته اونا ساسکچوان هستن.
خیلی دیشب دلم گرفت. یاد برادر همسرم در تورنتو افتادم که حتی جواب تلفن ما رو نداد.
امروز بعد از طهر دیگه طاقت نیاوردم و به پدر همسرم گفتم. بهش گفتم همه فقط یه دوست تو کانادا دارن که همه کار هم براشون می کنه. می رن چند روز اول رو خونه اون. ازش کمک می گیرن تا محیط رو بشناسن و خیلی چیزای دیگه. اونایی که خواهر یا برادری دارن که دیگه حسسسسسسسسابی خوش به حالشون می شه. چجوریه ما یه برادر خانوم اونجا داریم، که حتی جواب ما رو نداد. این درسته؟
من که اینو گفتم، یه جلسه خیلی جدی و کمی هم تند با حضور همسر و مادر همسرم برگذار شد و کلا 1 ساعت در خاموشی برق ادامه پیدا کرد. به نتیجه ای نرسیدیم. ظاهرا مثل محل کارم که همیشه پشت من بد می گن و تهمت می زن، چیزای خیلی خاله زنکی به من و همسرم نسبت داده شده که واقعا برای همشون متاسفم. ما کی فحش دادیم؟ به کی فحش دادیم؟ ما کی نخواستیم ارتباط داشته باشیم؟ ما که دنبال ارتباط و کمک گرفتن بودیم. این حرفا چیه؟ مگه همسر من، بچه مادر همسرم نیست که همش طرف پسرهاش رو می گیره؟ مگه همسر من غریبه هست؟ این چه رفتاریه؟ اصلا ار مادر همسرم انتظار نداشتم. می دونستم خیلی پسر پسریه، ولی چرا فقط به دخترش داره تهمت می زنه؟ این چه مادریه؟
پدر همسرم می گه شماها نمی خواین ارتباط داشته باشین. من گفتم شماره پسرتون رو بگیرین که باهاش حرف بزنم که سکوت برقرار شد!! من اصلا رو کمکش این دفعه حساب نکردم. برام هم مهم نیست. هرچی هم که می خوان پشت سرم بگن. اونم برام مهم نیست. اون موقع که دلار رو 1050 گرفتم و می خواستم برم تورنتو کمکم نکرد. حالا هرچی که برام باقی مونده رو بفروشم نمی تونم اندازه دفعه قبل دلار ببرم. الان دیگه چه کمکی می تونه به من بکنه که من حاضر باشم به خاطرش بهش رو بندازم. مگه من بهش بدی کردم که بخوام اظهار تاسف بکنم؟
پدر همسرم تلفن کرد بهش که رو پیغام گیر بود. پیغام گذاشت که من می خوام صحبت کنم. البته پیش من تماس نگرفت و خیلی دقیق متوجه نشدم. فعلا هم که خبری نیست. ببینیم بعد چی می شه.
درسته که می تونه بهمون کمک کنه، ولی .........
فعلا که نمی تونم پیش بینی کنم چی می شه. خیلی هم برام مهم نیست. همینجوری واسه خاطرات خودم نوشتم.
امروز هم حسابی برف اومده بود که برام غیر منتظره بود. حسابی سرد شده. یاد سرمای کانادا بخیر.
امروز بالاخره بعد از مدت ها تونستم یه کم با خودم فکر کنم.
هنوز کامل حالم خوب نشده و خیلی سرفه می کنم و صدای گرفته ای دارم.
در طول 3 روز گذشته، هر روز بیرون شرکت ماموریت بودم و علاوه بر کاهش محسوس توان جسمیم به دلیل بیماریم، هوای سرد و کثیف هم تنفس کردم و روند بهبودی خیلی کند پیش می ره. چاره ای نیست. باید کار هم بکنم و ماهیت کارم همین ماموریت هاست.
ولی امروز برای اولین بار با مدیر جدیدم رفتم.
و اما تفکرات امروز: یه لیست تهیه کردم از معایب و محاسنی که فکر می کردم با موندن یا رفتنم در سال آینده باهاشون روبرو بشم. هرچند خیلی چیزا مثل قیمت دلار و زمان احتمالی پیشرفت کاریم نامشخصه، ولی هرچی رو که به ذهنم می رسید با یه تقریب معقول نوشتم. نتایج خیلی جالبی هم در پی داشت. دیگه باید بیشتر و جدی تر فکر کنم. اینا رو بیشتر برای ثبت خاطره های خودم دارم می نویسم و خوندن اون ها برای شماها، شاید ارزش خاصی نداشته باشه. ولی برای من مهمه.
عصر هم یه کم با بابک جان درد دل کردیم. یه تجربه هایی از شرکت من داشتم که بهش گفتم و یه چیزایی هم اون در مورد آینده به من گفت. چیز جالبی هم بهم گفت: گفت که به نظرش من در تصمیم رفتنم به کانادا اشتباه نکردم و دست کم تو زندگیم این شانس رو به خودم دادم تا امتحانش کنم. در ادامه گفت که هنوزم خودش داره به این فکر می که که شاید اگر اون هم رفته بود، می تونست موفق تر از الانش باشه. مخصوصا اینکه همه هم دوره ایهای دانشگاهش رفتن و موفق هم شدن. این حرفش برای من یه تلنگری بود. اینکه اگه من بمونم، شاید بعدها افسوس بخورم. و اینکه اگه برم، ممکنه بگم که اگه مونده بودم ممکنه بود برام بهتر می بود!!! دوباره مرغ و تخم مرغ!!! واقعا انتخاب سخته. قبلا هم بارها به این موضوع فکر کرده بودم. هیچ کس از آیندش باخبر نیست و همیشه هم آدم فکر می کنه که اگه کار دیگه ای تو زندگیش کرده بود، موفق تر می بود یه حسرتی رو همیشه خواهد داشت. ذات آدمیزاد همینه.
ولی واقعا چی درسته؟؟؟
امیدوارم تا 2 ماه دیگه بتونم اون رو بفهمم.
اما دلیل انتخاب نام "ترازو" برای این پست، همانا مقایسه بار معنوی موندن یا رفتن هست که باید حسابی بسنجمش.
امروز به بابک گفتم که یه وبلاگ دارم و شاید روزی آدرس اون رو بهش بگم تا مطالبم رو بخونه. نمی دونم این کار رو خواهم کرد یا نه. ولی نمی دونم اگه روزی این ها رو بخونه و بفهمه که نقشش تو زندگی من بیشتر از اونی بوده که فکر می کرده، چه احساسی خواهد داشت؟ شادی؟ غم؟ عصبانیت؟ یا شایدم احساساتی بشه و ....
من واقعا خوشحالم واحدم عوض شده. من واقعا مستاصلم چه کنم. دوباره شبا نمی تونم درست بخوابم، اینقدر که فکر و خیال می کنم.
اما نکته جالب سفر امروزم با بابک، همراهی آقای معاونت محترم بود که توفیق اجباری شد. همه از همدیگه متنفریم. اون از ما و ما از اون. خیلی پر رو هست. پاشده رفته چین برای مذاکره با شرکتی که بابک باهاشون در ارتباطه. رفته سر از کار ما دربیاره. باید دست و پاش رو از کارمون قطع کنیم. دیگه باید شمشیر رو از رو بست و روش های مسالمت آمیز و اینا دیگه جواب نمی ده. من هر کاری برای ضایع کردنش بتونم، انجام خواهم داد. دوست ندارم تو زندگیم آدم متنفری باشم. ولی به خاطر اونه که من الان خونه ندارم و آواره هستم. برای اونه که نتونستم کانادا هم بمونم. چون برای فرار از دست اون، بی گدار به آب زدم و تو سرما با بچه کوچیک به توهم اینکه زودتر برم، زودتر از شرش خلاص می شم، بار سفر رو تو زمستون بستم و رفتم قطب!
دنیا دار مکافاته و من می دونم جواب همه بدی هاش رو خواهد داد. چه من تو این شرکت باشم و چه نباشم.
دوست ندارم این پست رو با اسم اون خاتمه بدم. واسه همین هم یه مطلب دیگه می نویسم.
متاسفانه همونطور که قبلا گفته بودم، بابک اصلا بلد نیست بدجنسی کنه و من خیلی نگرانش هستم. چون ایادیه آقای معاونت در آینده حسابی اذیتش خواهند کرد و من خودم رو یه جورایی مدیونش می دونم. اگه من تنهاش بذارم، بیشتر اذیت خواهد شد و رفتن من رو هم تو سرش می زنن. ایکاش اصلا این اتفاق های خوب برام پیش نیومده بود و من بی سر و صدا برای دومین و آخرین بار از شرکت می رفتم...
ادامه دارد...
پینوشت 1: آقا خبر دارم خبر.
الان خودم دهنم باز مونده. حدود 3 ماه قبل مطلبی رو به صورت شایعه در مورد شرکت شنیدم از یه فرد بسیار بانفوذ که اطلاعات دست اولی داره. خبر این بود که ممکنه مدیر واحد ما یعنی بابک جان همزمان مدیر یک یا حتی 2 واحد دیگه هم بشه. احتمالش هم زیاد بود و خودم هم حدس می زدم. هفته قبل بابک خیلی گذرا به این مطلب اشاره کرد و امروز صبح دیگه کاملا اون رو تایید کرد. اگه اینطور بشه، من بدبخت می شم.
اگه بابک مسئولیت اون واحد رو بگیره، آقای معاونت محترم که این روزا داره به شدت به ما حمله می کنه دستش خیلی کوتاه می شه و روش به شدت کم می شه. ولی اون خانوم کوچولوهه دوباره میاد پیش من! من از دست اون فرار کردم تو زمستون رفتم قطب!!! وای...... چقدر من بدشانسم. این چه کاریه بابک؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
من اصلا نمی مونم تا این بلا سرم بیاد. عمرا. واسه همین هم یه دلیل به رفتنم از شرکت اضافه شده. باید یه چند وقتی صبر کرد تا ببینیم چی میشه. عجب اوضاعی شد دوباره. نمی ذارن یه روز آب خوش از گلومون پایین بره.
پینوشت 2: دوست عزیزی با نام "آدم" برام پیغام گذاشتن که متاسفانه امکان تاییدش رو ندارم.
با نظرشون موافقم و ممنون از پیغامشون.
سلام
به شدت سرما خوردم و تو خونم. برای 3 روز گواهی پزشک دارم.
از صبح چند بار مدیر جدیدم بهم تلفن و اس ام اس زده و حالم رو پرسیده!!!!!!!
باورم نمی شه تو شرکت ما همچین انسانی مشغول کار باشه. چون من قبلا ها هم بارها مریض شده بودم و خیلی کم پیش میومد که از دوستام تماسی داشته باشم، به جز 1 نفرشون. ولی تا حالا هیچ کدوم از مدیرام حال منو نپرسیده بود. کلی کیف کردم....
قیمت دلار رو ساعت به ساعت چک می کنم و یادداشت می کنم. واقعا که باور کردنی نیست.
فعلا که اعصابم خیلی راحته خدا رو شکر و فقط یه چند نفر از عزیزان بخیل، اذیت می کنن که سعی می کنم تا تحمل کنم. چون موقتیه. دیگه زورشون نمی رسه.
دیروز هم رسما امضای الکترونیکی ایمیل هام که توش واحد سازمانیمون رو هم می نویسیم، تغییر کرد و آخرین بندهای پوسیده قبلی داره بریده می شه.
ولی قبل از عید اصلا انتظار معجره و پیشرفت و ارتقا رو ندارم. خیلی بعید به نظر میاد. عید هم حسابی فکر می کنم که برنامه سال بعدم چی باشه. چون دیگه باید تصمیم گرفت و تا اون موقع هم تکلیف خیلی چیزا مثل دلار، کار من، وضعیت صنعت و قراردادهای شرکتمون معلوم شده. تا اون موقع هم فقط کار می کنم و سعی می کنم کسی منو به حاشه نکشه. هر چند به قول یکی از همکارام، مدیر عامل دیگه همه جوره منو کامل می شناسه و تنها دلیل ارتقا ندادن من، همانا کارت اقامت من هست و بس. یعنی گزارش های مثبتی که مدیر جدیدم بهشون خواهد داد، تاثیر 100 درصد نخواهد داشت. با نظر همکارم موافقم.
من سال پیش که لوزه هام رو جراحی کردم، باعث شد گلوم دیگه چرک نکنه و درد نداشته باشه. در نتیجه شروع سرماخوردگیم که مربوط به 3 روز قبل بود رو متوجه نشدم و بدجوری منو از پا انداخت.
فعلا هم خبری از جایی ندارم. مستاجرم قراره 45 روز دیگه خونه رو تحویل بده. ببینیم و تعریف کنیم. ولی بدجوری اجاره ها بالا رفته. حسابی باید خرج کنه تا یه خونه مثل خونه من پیدا کنه. امیدوارم به موقع بره و چیزی رو هم خراب نکرده باشه. بعدش لوازمی برای خونه نمی گیریم. چند تا از وسایل رو که به خواهرم داده بودم، قراره موقت ازش بگیرم تا یه مدتی. بعد ببینیم اگه رفتنی شدیم، که پسش می دم. اگر هم موندیم که با دلار اون موقع باید یه جهاز کامل بگیریم!!!!
اما اندر احوالاتم: واقعا تصمیمی برای رفتن ندارم. سعی می کنم تا 3 ماه دیگه فکر و خیال نکنم تا یه کم آرامش پیدا کنم و اعصاب خوردی 5 سال قبل رو به مرور از خودم دور کنم. صبح دکتر گفت خستگی و بی خوابی خیلی اذیتت کرده. درست هم می گه. من خیلی کم می خوابم و 14 ساعت بیرون خونه هستم با کمترین حقوق ممکن. واقعا برگشتم به کانادا، به شرایط شغلی الانم برمی گرده. اگه هیچ خبری از ارتقا تا شب عید نباشه، تصمیم ندارم بعد از عید برم. ولی اگه جور شد، هستم تا زمانی که به هر دلیلی تصمیم دیگه ای بگیرم.
بابک جان، مدیر جدید و عزیزم، تا الان کجا بودی؟؟؟
پینوشت 1: داشتم مطالب سال قبل وبلاگم رو می خوندم. برام یادآوری اون خاطره ها خیلی جذابه. چه حجم زیادی داشت پروژه پیدا کردن مستاجر و استعفام. تجربه های خیلی خوبی هم پیدا کردم. از خدای مهربون می خوام به من و خونوادم کمک کنه تا بتونیم از تجربه هامون خوب استفاده کنیم و تصمیم درستی بگیریم.
پینوشت 2: امروز جمعه هست و من به دنیا برگشتم! دیروز حالم بدتر شد و تب کردم. شدید. 39.5 درجه بود. کلی از روش های سنتی پاشویه استفاده کردیم. الان بهترم. امیدوارم فردا بتونم برم شرکت. این سرماخوردگی باورکردنی نبود. 4 روزه که خونه هستم! از یکی از همکارام گرفتم. برم شرکت، حالشو جا میارم!!! بعد از 2 روز یه سری به اینترنت زدم و چند تا ایمیل از دوستام داشتم. مدیرم و اون یکی دوستم هم چند بار تماس گرفتن و حالمو پرسیدن. ولی هنوز صدای گرفته ای دارم ها.....


Toronto Time
Tehran Time